دیوونه ها هم عاشق میشن...
من اینجا درباره عشق دیوونه ها مینویسم و اکثر مطالبم رو داستانهای
دیوونه ها و عاشقانه و غمگین تشکیل میدن!!
ولی گاه گداری چیزای جالب هم میزارم...
امیدوارم خوشتون بیاد!! نظر یادتون نره...
این آهنگ جدید وبم و که گذاشتم حکایت دل شکسته خودمه...
مثه اون آهنگ "نمیاد اونی که دلم میخواد"
.
بزن زیر گریه
.
بزن زير گريه چشات تر بشه
بزار چشماتو خيلي اروم رو هم
بزن زير گريه سبک شي يکم
يه امشب غرورو بزارش کنار
اگه ابري هستي با لذت ببار
هنوزم اگه عاشقش هستي که
نريز غصه هاتو تو قلبت ديگه

.
غرورت نزار ديگه خستت کنه
اگه نيست بايد دلشکستت کنه
نمي توني پنهون کني داغوني
نمي توني يادشش نباشي ي ي ي ي ي ي …
.
.
به اين آسوني
.
.
هنوز عاشقيو دوسش داري تو
نشونش بده اشکاي جاريتو
نمي توني پنهون کني داغوني
نمي توني يادش نباشي …
.
...
به اين آسوني...
...
این جمعه هم رفت و نیومد اونی که دلم میخواد, نمیدونم چندتا جمعه دیگه باید منتظرش بمونم...
.
دلم میخواد مثه دیوونه ها گریه کنم!!!
میدونین عشق واقعی چیه؟؟ اگه نمیدونین مطلب پایین رو بخونین...
يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد :
آيا ميتوانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟
برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند...
برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند.
شماري ديگر هم گفتند « با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي » را راه بيان عشق مي دانند.
در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند.
آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...
يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود...
شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود!!!
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند!!
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد!!!
اما پسرپرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فريادمي زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!!!
پسرجواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که :
عزيزم ، تو بهترين مونس من بودي. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود...
قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد:
همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار ميکند.
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد واورا نجات داد.
اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود...
این یعنی عشق واقعی!! یعنی دیوونه وار جونت رو فدای عشقت کنی...
نظر یادتون نره...
مي پريدن، دورتر مي نشستن. يه کم که ميشد دوباره بر می گشتن، جلوم رژه مي رفتن. ساعت از وقت قرار گذشت... نيومد...
نگران!!
کلافه!!
عصبي شدم...
شاخهگلي که دستم بود سر خم کرده داشت مي پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتيمو سر کلاغ ها خالي کردم!!
گل رو هم انداختم زمين، لگدش کردم. گَند زدم بهش. گل برگهاش کنده، پخش، لهيده شد...
بعد، يقهي پالتوم رو دادم بالا، دستهام رو کردم تو جيبهاش، راهم رو کشيدم رفتم...
نرسيده به در پارک، صداش از پشت سر اومد!!!
صداي تند قدم هاش و صداي نفس نفس هاش هم مي اومد.
برنگشتم به رووش. حتي براي دعوا، مُرافعه، قهر... از در خارج شدم.
خيابون رو به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم مياومد. صدا پاشنهي چکمه هاش رو ميشنيدم. ميدويد و صدام ميکرد!!
اون طرف خيابون، ايستادم جلو ماشين. هنوز پشتم بهش بود. کليد انداختم در ر باز کنم، بشينم، برم. براي هميشه...
باز کرده نکرده، صداي بووق – ترمزي شديد و فرياد – نالهاي کوتاه ريخت تو گوشهام, تو جونم.
تندي برگشتم. ديدمش. پخشِ خيابون شده بود. به رو افتاده بود جلو ماشيني که بهش زده بود و راننده ش هم داشت تو سر خودش ميزد!!
سرش خورده بود رو آسفالت، پکيده بود و خون راه کشيده بود و ميرفت سمت جووي کنار خيابون.
ترسخورده!!
هول دويیدم طرفش!!
بالا سرش ايستادم!!
مبهوت!!
گيج!!
منگ!!
هاج و واج نگاش کردم!!
تو دست چپش بستهي کوچکي بود. کادو پيچ. محکم چسبيده بودش...
نگام رفت موند رو آستينِ مانتوش که بالا شده، ساعتش پيدا بود!!
چهار و پنج دقيقه!!
نگام برگشت ساعت خودمو ديدم.
چهار و چهل و پنج دقيقه!!
گيج!!
درب و داغون!!
نگا به ساعت رانندهي بخت برگشته کردم.
عدل چهار و پنج دقيقه بود!!
اینه عشقی که دیوونه وار دنباله ما آدماست, ولی نمیبینمشون...
نظر یادتون نره...
روزي متوجه شد که تنها يک سکه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود که شديداً احساس گرسنگي مي کرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا کند...
بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبايي در را باز کرد. پسرک با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا، فقط يک ليوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگي شديد پسرک شده بود به جاي آب برايش يک ليوان بزرگ شير آورد!!!

پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر کشيد و گفت: چقدر بايد به شما بپردازم؟
دختر پاسخ داد: چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته که نيکي ما به ازايي ندارد...پسرک گفت: پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي کنم!!
سال ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشکان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد!!!
هنگامي که متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بيمار حرکت کرد. لباس پزشکي اش را بر تن کرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يک تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دکتر کلي گرديد...
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دکتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آن را درون پاکتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که بايد تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاکت را باز کرد!! چيزي توجه اش را جلب کرد. چند کلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:

یه هلندی بود که به عنوان اولین تیم به جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی راه پیدا کرد!!
اونا با هزارتا آرزو به این جام اومدن و اومدن تا بعد از هفتاد و چندی سال ناکامی قهرمانی رو به کشورشون ببرن!!
اونا تو مرحله گروهی خیلی خوب بازی کردن و اولین تیم به مرحله حذفی صعود کردن, اونم با 9 امتیاز...
لاله های نارنجی اونقدر خوب کار کردن تا به فینال رسیدن, اونا حتی برزیل رو از سر راهشون برداشتن!!!
اونا در حالی به بازی فینال میرفتن که تا به اون لحظه همه بازی های جام رو برنده شده بودن!!!
ولــــــــــــــی...
ولی یه داور بود که چشاش خوب نمیدید یا خودشو میزد به کوچه علی چپ, از بخت بد ما هم این داور شد داور بازی فینال!!!
تا دقیقه 116 بازی مساوی بود تا اینکه یه کرنر که حتی موش کور هم میدید رو, این داور قصه ما ندید و همون توپ رو انیستا زد تو دربازه هلند ما...
خلاصه این شد که هلند ما بازم با نایب قهرمانی راهی خونه بشه و بازم تا یه قدمی جام بره و دست خالی برگرده!!!

اینا همه رو دل خودم نوشته!!
آخ اگه بدونی اون لحظه که گل خوردیم چه حالی شدم!!
آخ اگه دستم به اون داور برسه یه مشت میزنم تو چشش تا از این به بعد خوب ببینه و آرزوهای یه عالمه هوادار رو به باد نده!!
آخ...
به امید اینکه 2014 برزیل لاله ها رو قهرمان ببینیم...
نــــــــظر یادتون نره...
دختر و پسري با سرعت 120 کيلومتر در ساعت سوار بر موتور :

_ دختر: آرومتر من مي ترسم!
_ پسر: نه خوش مي گذره!
_ دختر: نه نمي گذره ، خواهش مي کنم ، خيلي وحشتناکه!!
_ پسر: پس بگو دوسم داري!
_ دختر: باشه ، باشه ، دوستت دارم! ، حالا خواهش مي کنم آرومتر!
_ پسر: حالا محکم بغلم کن!!
( دختر بغلش مي کنه )
_ پسر: مي توني کلاه ايمني منو برداري و بذاري سرت؟! اذيتم ميکنه!
تيتر قسمت حوادث روزنامه هاي روز بعد:
موتوري با دو سرنشين با سرعت 120 کيلومتر در ساعت به ساختماني در خيابان مهر برخورد کرد!
اين موتور دو سرنشين داشت که تنها يکي از آنها نجات پيدا کرد.
از گفته تنها نجات يافته اين حادثه چنين به نظر مي رسد که:
پسري که سوار موتور بوده متوجه مي شود ترمز موتور بريده اما نخواسته دختر بفهمد!!!
در عوض خواسته که يک بار ديگر (برای آخرین بار) بشنود که دوست دخترش دوستش دارد؟!
حقیقت این است: پسر جانش را فدای عشقش کرد...
و این است عشق دیوانه...
نطر یادتون نره...
تا حالا شده که پرنده های عاشق رو دیده باشید؟؟!
تا حالا شده که چیزی شما رو تاحت تاثیر خودش قرار بده؟!!

عکسهاي اين دو پرنده به صورت کاملا تصادفي در کشور اکراين گرفته شده و ميليون ها نفر در دنيا با ديدن آنها متاثر شده اند و از عشق میان این دو پرنده به گریه افتادن...
عکاس اين عکس ها اونارو را به بالاترين قيمت ممکن به روزنامه اي در فرانسه فروخته است و گفته میشه تمام نسخه هاي روزنامه در روز انتشار اين عکس بطور کامل فروخته شده...
حتما ادامه مطلب رو ببینین...
داستان غم انگیز " شــب عــــــروسی "

شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست. ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده!
داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه. مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز کن. مريم جان سالمي ؟؟؟
آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو. مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ، ولي رو لباش لبخنده!! !!
همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي کنند. کنار دست مريم يه کاغذ هست، يه کاغذي که با خون يکي شده. باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه، با دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :
ادامه داستان غم انگیز " شب عروسی" رو میتوننین تو ادامه مطلب بخونین...
نــــــــــظر یادتون نره...
آمل رو بام ایران میشناسن. چون مرتفع ترین قله ایران یعنی قله دماوند تو شهرستان آمل هستش...
محمودآباد رو به عنوان یکی از زیبا ترین شهر های ساحلی میشناسن. که واقعا ساحل رویایی رو داره...
دیار رویایی آمل و محمودآباد همه نوع طبیعت رو یکجا دارن!!
طبیعت, دریا, ساحل, کوه, جنگل, آبشارها و رودخونه ها, آثار تاریخی و... را میتوان در دیار آمل و محمودآباد دید و لذت برد...


در ادامه مطلب میتونین عکس های زیبایی که از آمل و محمودآباد براتون گذاشتم دیدن کنین...
تاریخچه و مکان های دیدنی این دیار رویایی رو هم براتون گذاشتم...
امیدوارم از شهرمون لذت ببرید!!!

